خرید بک لینک

نوشا دختر سرهنگ نيلوفري است كه در 17 سالگي در كوچه عاشق حسينا كوزه ساز غريب و آواره مي شود . دكتر معصوم هم دكتر خوش قيافه و ميان سال شهر است كه خواستگار نوشاست و نوشا بين عشق و شهرت ، شهرت را بر مي گزيند و زن دكتر مي شود . نوشا خبر ندارد كه با گذشت زمان عاشق تر و عاشق تر مي شود و ...

خيلي قشنگ بود خوشم اومد . همون نثر غريب ، آشفته ، ماليخوليايي و عاشقانه ي معروفي را داشت . شايد اين داستان را كس ديگه اگه تعريف مي كرد معمولي بود ولي معروفي بسيار زيبا روايت كرده داستان را .

نویسنده درباره این کتاب نوشته است:

  • « گفتم آب، و ساعت لنگری مان گفت: دنگ دنگ دنگ.»
  • فاصلهها از میان برداشته شده اند و حال و گذشته در هم آمیخته اند: حسینای محسور شده با زلفی آشفته ایستاده است، اما نه بر پلههای شهرداری که در ذهن نوشافرین؛ دکتر معصوم طناب دار حسینا را میبافد و با قنداق موزر به مغز نوشافرین می کوبد؛ سرهنگ در پی پیمودن پلههای ترقی از شیراز به سنگسر می افتد؛ ملکووم آلماني در کار ساختن یک پل بزرگ از کوه پیغمبران به كافر قلعه است؛ و سروان خسروی در پی آن است که همه کوچههای شهر به خیابان خسروی ختم شوند. اما همه یک داغ به پیشانی دارند؛ همان که سال بلوا را آغاز میکند. همان که همه ناچار به انتخابش بوده اند. و مقصر کیست وقتی بازی و بازیگر یگانه نیست؟

برخي از جملات كتاب:

اگر كم توقع نبود ، هر دو ما سرنوشتي يكسان مي داشتيم ، چه او پيغمبر من بود ، چه من خداي او مي شدم . و روزگار چه بازي بدي با ما داشت .

به همين سادگي آدم اسير مي شود و هيچ كاري هم نمي شود كرد . نبايد هرگز به زنان و مردان عاشق خنديد . همين جوري دو تا نگاه در هم گره مي خورد و آدم ديگر نمي تواند در بدن خودش زندگي كند ، مي خواهد پر بكشد .

مردها هميشه تا آخر عمر بچه اند ، اين يادت باشد .

كاش تولد من هم مي ماند براي بعد ، به كجاي دنيا بر مي خورد ؟

نگاه كن چه قدر حقيرند ، مثل بچه هاي لجبار روح آدم را مي جوند كه حرف خودشان را به كرسي بنشانند . آدم دلش مي جوشد و سر مي رود . نه به عشق فكر مي كنند ، نه گذشته ها يادشان مي آيد ، و يادشان نيست كه روزي روزگاري گفته اند : دوستت دارم .

چرا زن ها اين قدر بدبختند كه هميشه بايد انتظار بكشند ؟

توي دلم گفتم پدر ، مي دانيد اولين خون چه معنايي دارد ؟هيچ معناي خون را مي فهميد ؟ همه ي دخترها يك روزي در ذهنشان از پدرشان مي پرسند و پدرها هيچ جوابي ندارند ، هيچ ، هيچ ، هيچ .

وقتي خدا مي خواست تو را بسازد ، چه حال خوشي داشت ، چه حوصله اي ! اين موها ، اين چشم ها .... خودت مي فهمي ؟ من همه اين ها را دوست دارم .

كارم از تكيه گذشته . دلم مي خواهد توي بغلت بميرم .

چه مي دانستم هر چه زمان بيش تر مي گذرد من عاشق تر مي شوم ؟ عاشق مردي كه تا سر حد مرگ مرا دوست داشت اما شايد نمي خواست يا نمي توانست مرا به چنگ بياورد .

مي داني اولين بوسه ي جهان چه طور كشف شد ؟
دست هاش تا آرنج گلي بود گفت كه در زمان هاي بسيار قديم زن و مردي پينه دوز يك روز به هنگام كار بوسه را كشف كردند . مرد دست هاش به كار بود ، تكه نخي را به دندان كند ، به زنش گفت بيا اين را از لب من بردار و بينداز . زن هم دست هاش به سوزن و وصله بود ، آمد كه نخ را از لب هاي مرد بردارد ، ديد دستش بند است ، گفت چه كار كنم . ناچار با لب برداشت ، شيرين بود ، ادامه دادند .

برچسب: سال بلوا عباس معروفي,سال بلوا عباس معروفی pdf,سال بلوا عباس معروفی نقد,دانلود سال بلوا عباس معروفی pdf,سال بلوا اثر عباس معروفی, نویسنده: میلاد ابراهیمی تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 18:59

صفحه بندی