معروفي با اين كتاب شما را با خود مي برد به كوچه پس كوچه هاي عاشقي.به گرماي دست مادر. بوسه هاي عاشقي. سرخي گونه هاي معشوق. تب تند عاشقي. به آوارگي نسل من. نسل تو . نسل ما .به آوارگي كودكم به زاري هاي مادر.شب آغاز هجرت تو . پرسه در خاك غريب. به ويراني خانه .به من بي من. به خاكستر نشيني...
خانم ها ، آقايان به افتخار داستان معروفي از جاي بر مي خيزيم!
برخي از جملات كتاب:
-یانوشکا گفت: «عشق یک چیز عتیقه است که با عتیقه ارائهی فرق دارد. عشق یک جواهر یا عتیقه گران نرخ است که آدم زندگیش را با آن معنا می کند، اما عتیقه فروشرسانیی پر از وسایل گران است که حالا از زندگی خالی شده.»... «چیزهایی که توی عتیقه عرضهی هست تاریخ کشف ندارد، اگر هم داشته باشد اعتباری ندارد. ولی عشق لحظه کشف دارد. نمی شود فراموشش کرد. حتا اگر آن عشق تمام شده باشد یادآوری لحظه کشفش مثل زخم تازه خون می آید. تا یادش می افتی مثل این که همان موقع خودت با کارد زده ای توی قلب خودت.»
- دلم می خواست آن قدر حرف بزند تا یک جایی بخورد توی ملاجم، تکانی به خودم بدهم؛ یا چنان بخواباند بیخ گوشم که برق از چشم هام بپرد، از خواب بپرم، از این کابوس کنده شوم، به خودم بیایم و برگردم به همان وضعیت قبلی که هر وقت دلم خواست گریه کنم، بخندم، قدم بزنم، بنویسم، و بگذارم آن کس که دوستم دارد با تنم عشق بورزد. آیا همه چیزهای انسانی از یادم رفته بود؟ مثل آدمی که تنها امیدش از جلو چشمش دور شود، اما به خودش زحمت نمی دهد که اقلا دستش را دراز کند، در حبابی پوچ واداده بودم..
- نمی دانستم چی می تواند مرا از زندگی بگیرد، اما می دانستم که هیچ چیزی نمی تواند مرا از من بگیرد.
برچسب:
نویسنده: میلاد ابراهیمی