این کتاب داستان سلوچ است مردی که رفتنش آغاز داستان است در این کتاب دولت آبادی آن چنان زیبا احساسات و مشکلات زندگی مرگان زن سلوچ را به تصویر می کشد که همتا ندارد.او از روح سرکش عباس و ابراو پسران سلوچ صحبت می کند و دردهای هاجر دختر نوجوان سلوچ را در ازدواج با مردی که سالها از او بزرگ تر است روایت می کند.خواندن این کتاب بسیار لذت بخش است و سطر به سطر آن را باید مزه مزه کرد و از طعم شیرین آن لذت برد.
برخي از جملات كتاب:
"عشق مگر حتما باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن ،عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است؛ اما هست، هست، چون نیست. عشق مگر چیست؟ آن چه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست، که نیست. پیدا نیست و حس می شود. می شوراند. منقلب می کند. به رقص و شلنگ اندازی وا می دارد. می گریاند. می چزاند. می کوباند و می دواند. دیوانه به صحرا!
گاه آدم، خودِ آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم. شاید هم بخواهی و ندانی. نتوانی که بدانی. عشق، گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های به گل آلوده تو که دیواری را سفید می کند. عشق، خودِ مرگان است..
برچسب:
نویسنده: میلاد ابراهیمی