خرید بک لینک
ورونیکا* تصمیشو گرفته بود...میخواست بمیره. اما نه تو عشق شکست خورده بود و نه هیچ دلیلی واسه تصمیمش پیدا نکرد.یه خانواده ی خوب.یه زندگی معمولی و دوست پسرهایی که همیشه تا یه جایی باهاشون رابطه داشت. یه رابطه ی تعریف شده و همیشه تا یه حدی از لذت رو باهاشون تجربه کرده بود...

قرصها رو خورد...بعد از چند دقیقه دیگه هیچی...

چشمهاشو که باز کرد، دستاش بسته بود وکلی سیم بهش وصل بود.فهمید تو یه بیمارستان روانی بستری شده...

ادوارد یه شیزوفرنیک بود که به جز ماری تاحالا باهیچ کس حرف نزده بود.یه شب که ورونیکا پیانو مینواخت از صدای آهنگ خوشش اومد و از ورونی خواست تا دوباره بنوازه.ادوارد پسری خوش صورت و دوست داشتنی بود. ورونی طیِ یه سری فکرهایی که درگیرشون شده بود باخودش به این نتیجه رسید که خودشو تسلیم ادوارد کنه و لذتِ با مرد بودن رو بی حد و مرز تجربه کنه...چون چیزی برای از دست دادن نداشت و تنها چهار یا پنج روز دیگه زنده می موند...

درسی که من از این رمان گرفتم این بود که هر روز رو یک معجزه بدونم ازش استفاده کنم!

برخي از جملات كتاب:

-میخواهم همچنان دیوانه بمانم و به دیوانگی ادامه بدهم و مطابق رویاهایم زندگی کنم¸نمیخواهم آنطور زندگی کنم که دیگران میخواهند

برچسب: نویسنده: میلاد ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 28 مرداد 1400 ساعت: 10:57

صفحه بندی